سفارش تبلیغ
صبا
تنها معبود من

دنیا را اینگونه ساخته اند
زندان مومنین و بهشت کافرین (حضرت علی ع)
کاش هیچگاه مادر مرا نمی زایید تا دنیا و مصائبش را نمیدیدم (امام سجاد ع)
پس صبور و بردبار باشید که مرگ جز پلی نیست که انسان را از سختیها به سوی بهشت وسیع و نعمتهای همیشگی عبور می دهد؛ کدام یک از شما دوست ندارد که از زندان به کاخ انتقال یابد؟ (امام حسین ع)
شاید مرگ پلی باشد که مومن را به بهشت و کافر را به جهنم عبور دهد... اما من مومنم یا کافر؟
انقدر عمل صالح دارم که به بهشت بروم یا اینکه کوله بارم برای رفتن به جهنم مهیاست؟
آیا در حدی هستم که هر روز با آرزوی مرگ صبحم را به شب برسانم؟
یا اینکه در این دنیا ماندن و تحمل رنج و عذابش را کشیدن بهتر است؟
شما چگونه اید؟ از زندگی در این دنیا راضی هستید؟ لذتی از دنیا می برید؟
من هر روز احساس میکنم حصاری از مشرق زمین به سمت مغرب کشیده اند و من سالهای محکومیت خود را در پشت زندانی که میله های آن را با تمام وجود لمس میکنم کشیده اند..
خوش به حال آنان که با شهادت رفتند!!!


نوشته شده در چهارشنبه 90/7/27ساعت 4:30 عصر توسط ناگفته های من و خدا نظرات ( ) |

از وسایل هاش تنها چیزی که پیدا نمیشد لوازم آرایش بود
یه کیف پول پارچه ای کوچیک داشت که فقط وقتی میخواست چیزی بخره همراه خودش میبرد
یه چادر مشکی و یک کفش مشکی ساده هم برای تمام مجالس عروسی و عزا زینت بخش چهره روحانیش بود
یه روسری ساده و سبز هم داشت که شبها که میخوابید هم از روی سرش بر نمیداشت
تمام محل وقتی کسانی که باهاش سرو کار داشتن رو میدیدن میگفتن، سلام ما رو حتما بهش برسونید
اون کسی بود که میدونست چه روزی از دنیا میره و همه مقدمات رو آماده کرد و رفت
وقتی موقع مراسم ترحیمش بود انقدر آدم اومده بود که انگار یکی از سران مملکتی از دنیا رفته
البته چیزی هم نداشت که وصیت کنه؛ کیف پولش رو من برداشتم چون همدم همه لحظه های بی پولیم بود و روسریش رو هم خواهرم برداشت
وقتی تو راه کربلا بودیم حاجی مهدی توکلی (یکی از سخترانهای معروف درس اخلاق در تهران) به من گفت: اگر حاجتی داری نیازی نیست به ائمه متوسل بشی, بلکه فقط کافیه به دیدنش بری و از اون بخوای که از خدا بخواد تا دعاتون مستجاب بشه. دوستم چند روز پیش که داشت این حرف رو تعریف میکرد, میگفت هنوز هم این جمله یادم میفته تمام موهای بدنم سیخ میشه!
تنها چیزی که از من تو دنیا خواست این بود که یه رادیو کوچیک براش تهیه کنم که شبهای جمعه دعای کمیل گوش کنه و آخرهای عمرش هم گفت هر وقت به سر مزار من اومدی برام قرآن بخون
جالب تر از همه این بود که هر وقت تو محل شر درست میکردم میگفتن، بخاطر مادرت بخشیدیمت ولی دفعه آخرت باشه!
حالا از این مادر یه بچه بدرد نخور و سراپا تقصیر و گناه مثل من متولد شده
ولی نمیدونم از این دخترهای امروزی چی میخواد متولد بشه


نوشته شده در یکشنبه 90/7/17ساعت 11:13 صبح توسط ناگفته های من و خدا نظرات ( ) |

چهار سال پیش یه ماشین 206 دست دوم خریدم که یه سیستم ضبط و باند حرفه ای روش بسته شده بود
فروشنده هم همش میگفت که فقط یک میلیون پول این سیستمه و ماشین رو داری مفت میخری
گفتم آقا سیستمت بخوره تو سرت، من که گوش نمیدم و به کارم نمی یاد حالا شما بگو 10 میلیون پولشه!
خلاصه ماشین رو خریدم و چند روز بعد یکی از دوستانم یه اتفاق عجیب رو برام تعریف کرد
گفت بردارش هادی که 6 سالش بود و به جلسه قرآن می اومد گفته که آقا ایمان رو دیگه دوست ندارم!
گفتم چرا مگه هادی از من چی دیده؟
گفت چند روز پیش که شما در خونه ما اومدید و صندوق عقب ماشینتون رو بالا زدید, باند و سیستم رو دیده و گفته کسی که اینها رو تو ماشینش داشته باشه آدم خوبی نیست!
گفتم ای دل غافل! این که یه بچش اینطوری گفته, وای به حال مردم
و ناخودآگاه یاد اون حدیث از حضرت امیر افتادم که فرموده بودند: انسان ها با دوست هایشان شناخته میشوند
یعنی اگر شما پسر باشید و یک دوست معتاد داشته باشید و باهاش بگردید, اونوقت دیگران هم شما رو معتاد فرض میکنن....
و اگر یک دختر باشید و یک دوست ... داشته باشید، اونوقت دیگران هم شما رو ... فرض میکنن
اما ظاهرا این حدیث عمقش خیلی بیشتر از حد تصور من بود..
و فهمیدم که انسانها با ظواهرشون هم شناخته میشوند
به خاطر همین اون سیستم رو سریعا از روی ماشین باز کردم.

پ-ن-1- امیدوارم این مطالب یه روز به دردتون بخوره و اگر چنین ظواهری دارید که براتون استفاده ای هم نداره از زندگیتون خط بزنید...


نوشته شده در شنبه 90/7/16ساعت 9:18 عصر توسط ناگفته های من و خدا نظرات ( ) |

واقعا همه چیز با خاطراتش زود تموم میشه
و وقتی که تموم میشه میفهمی که چی رو از دست دادی
البته به نظرم دوران دانشگاه خاطراتش از همه جذاب تره و اگر دانشجو هستید قدر این دوران رو بدونید!
بگذریم...
تو دوران دبیرستان یه روز که با بچه ها به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتیم همکلاسی ها شروع کردن از دوست دخترهاشون تعریف کردن
هرکی چه خالی بندی و چه راست، سعی میکرد از اون یکی کم نیاره
منم مثل بچه مثبت ها ساکت بودم تا اینکه یه دفعه زوم کردن رو من
گفتن الهی بمیریم برات که تو هیچکس رو نداری؛
منم به خاطر اینکه کم نیارم گفتم، اون دختره که جلوی صف تو ایستگاه اتوبوس وایساده دوست دختره منه!
همشون شروع کردن بلند بلند مثل آدم های مست خندیدن؛ احساس کردم بهترین جوکی که میشد تو سال 82 رو بگم، بهشون گفتم؛
بدبختی باز هم ادامه دادم. بهشون گفتم باور نمیکنید؟ میخواید برم باهاش حرف بزنم؟
از شانسم دختره هم خیلی خوشگل بود و زلف های بیرون اومدش که با تابش نور آفتاب کاملا طلایی شده بود بیش از پیش به خوشگلیش اضافه کرده بود.
خلاصه با ترس و لرز رفتم پیشش و آروم بهش گفتم " ببین من به بچه ها گفتم شما با من دوست هستی، اگه میشه چند کلمه با من حرف بزن که جلوی اینا ضایع نشم.
دختره هم که خدا از بزرگی کمش نکنه نامردی نکرد و حق مطلب رو ادا کرد...
در نهایت کار به جایی رسید که دوزار پول توجیبی که برای زنگ تفریح بهم میدادن مجبور بودم برای اینکه دیگه به اون ایستگاه اتوبوس نرم خرج سوار شدن به تاکسی کنم.
نتیجه گیری:
تو دوران نوجوونی معمولا به پسر بچه ها میگن: مادرجان یه موقع گول نخوری بهت بگن بچه ننه و سیگاریت کنن... و چیزهایی از این قبیل
ولی هیچ موقع راجع به این مسائل و مخصوصا جنس مخالف، پدرها و مادرها صحبت نمیکنن
میگن بچس بابا، فعلا براش زوده
اما غافل از اینکه بسیاری از بچه ها از این راه, خلاف رو شروع میکنن و ادامش به جاهای باریک ختم میشه!
یه همسایه داشتیم که به شغل شریف مواد مخدر فروشی مشغول بود. خودش به مردها میفروخت و زنش به زنها؛ اونجا بود که من دخترهای نوجوون و جوون رو دیدم که برای خرید میومدن و بسیار متعجب میشدم... که صد البته دوست پسرهاشون این بلا رو سرشون آورده بودن

پ-ن-1- شاید همه چیزهایی که من مینویسم واقعی نباشه! (بافته ذهن خودم باشه) ... به قول آقای گودرزپور، من استاد شک انداختن دیگرانم! 

پ-ن-2- لطفا راجع به مطلبی که نوشتم نظر بدید. مسائل حاشیه ای رو بی خیال شید. ممنون


نوشته شده در سه شنبه 90/7/12ساعت 11:39 عصر توسط ناگفته های من و خدا نظرات ( ) |


به نون شبشون محتاجن
اونوقت تو خونشون سگ نگه میدارن

بهترین لباس رو میپوشن
ولی تو جیباشون رو بگردی یه دونه یک قرونی هم پیدا نمیکنی!

یعنی جیب خالی و پز عالی

حتما شما هم این افراد رو دیدد
اما این بعد مادی قضیه هست

بعد معنوی قضیه هم برای آقایونیه که یک وجب ریش دارن و ریشه ندارن
برای خانومهایی که از صورتشون فقط یه چشم و بینیشون معلومه و شوهرشون ازشون ناراضیه

و کسانی مثل من که قرآن میخونن و مردم فکر میکنن آدم خوبی هستم
و اگر از گناهام باخبر بشن حاضر نیستن جنازم رو خاک کنن
در واقع من هم جیب خالی و پز عالی هستم

اما گروه سومی هم هستن که هیچکس از وجودشون خبردار نیست
پول و سرمایه دارن ولی به اندازه نیازشون بر میدارن و بقیش رو انفاق میکنن(جیب عالی و پز خالی مادی)
نماز شب میخونن طوری که اعضای خونشون هم مطلع نیستن(جیب عالی و پز خالی معنوی)

خوشبحال گروه سوم.


نوشته شده در پنج شنبه 90/7/7ساعت 9:19 عصر توسط ناگفته های من و خدا نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت